یهو از خواب پریدم قلبم بشدت میزد سریع قرص تپش قلبمو خوردم هر لحظه فکر میکردم دارم سکته میکنم.رفتم حموم زیر دوش زار میزدم میگفتم خدایا من میگم کمکم کن فراموشش کنم بعد خوابشو میبینم؟خدارو قسم دادم که بسه دیگه ظرفیتم پره بعد از کلی گریه از حموم امدم بیرون.من طول این ۲۷ روز تمام تلاشمو کردم خانوادم نفهمن اما امروز مامانم امد تو اتاق نشست و کلی گیر داد چرا ی مدته حالت خوب نیست؟چرا دیگه حرف نمیزنی؟چرا نمیخندی؟ مشکلی برات پیش امده؟به هزاران تا روش پیچوندمش ولی تهشم باور نکرد.چون اصلا نمیتونم غذا بخورم روز به روز دارم ضعیف تر میشم چشمام از شدت گریه گود افتاده.فقط دعا میکنم خانوادم متوجه نشن.چون تحمل ناراحتیشونو ندارم .پاسخشیدا خانومحقیقتا خوندن مطلبتون منو غمگین کرد و باعث ناراحتیم شد و منو به یاد عشق اولم لیلا انداخت... شما گیر یه پسر افتادین من گیر یه دختر.. و چقدر عذاب کشیدمراه حلش ساده ولی سختهForget it forever فراموشش کن برای همیشهعشق هایی کز پی رنگی بود ... عشق نبود عاقبت رنگی بوداین اراد هم از نوع همون ننگ هاست اگه به شما علاقه داشت خرابتون نمی کرد. دروغ میگه دنبال عشق و حاله ..همین
+ نوشته شده در چهارشنبه ۲۰ تیر ۱۴۰۳ ساعت ۵ ب.ظ توسط محمد توكلي
|
برچسب:
نویسنده: بهار محمودی
تاريخ: شنبه
30 تير
1403 ساعت: 18:33